خسته شده ام
چه دنیای تکراری و خسته کننده ای...!؟ چقدر کسل کننده و طاقت فرساست؟.
ای کاش فردا خورشید از مغرب طلوع می کرد،ای کاش اصلا طلوع نمی کرد ! شاید ما به بالای سرمان نگاهی می انداختیم و به دنبال خورشد می گشتیم ! اصلا شاید تازه می فهمیدیم که خورشیدی هم وجود داشت...!
چرا قدر هر چیزی را زمانی می فهمیم که آنرا از دست داده ایم و چه سرمایه ای بزرگتر و ارزشمند تر از سرمایه عمر و جوانی!؟ به راستی جوانیمان چگونه گذشت و یا میگذرد؟ آیا ما واقعا زندگی می کنیم یا فقط زندگی میگذرانیم؟ قطعا فرق این دو آشکار است.هدف چیست؟ به کجا می رویم؟ آیا تا به حال اندیشیده ایم ؟!
شکسپیر می گوید "همیشه سعی کن چیزی را که دوست داری به دست بیاوری ،اگر نه مجبور می شوی همان چیزی را که بدست آورده ای دوست بداری". حالا واقعا ما زندگی می کنیم یا زندگی می گذرانیم ؟ چقدر به هدف فکر می کنیم و در پی رسیدن به هدف دوست داشتنی خود هستیم ؟
استاد عزیزم می گفت "انسان واقعی در دنیا دو تولد و دو مرگ دارد"، برایم خیلی عجیب بود،یعنی چه؟
"یک تولد و مرگ در دنیاست که همان تولد از مادر و مرگ طبیعی است"،خوب این که درست دومی چیست؟"دومی که از همه مهمتر است مرگ و تولد در همین دنیا و در عین حیات است".هر آدمیزادی برای اینکه از بعد حیوانی نجات و به اصل انسانی خویش دست یابد باید ابتدا خود را در خود بکشد، در خود نابود شود تا بتواند از خود متولد شود و این همان گم شدن و پیدا شدن و پیدا کردن است.آنگاه او در این دنیا متولد شده و تاریخ تولد او تاریخ آغاز حیات انسانی اوست. زمانی که انسان از روزمرگی دنیا رهایی یابد و سرش را از زمین به سوی آسمان بلند کند و چشمانش را برابر پهنای بیکران هستی بگشاید و گوش جان را با اسرار آفرینش بنوازد.
حتما متوجه شده اید که چرا خسته ام، این همه شیرینی و لذت بی انتها وجود دارد و این در صورتی است که ما به چه چیزهایی سرگرم و دلگرم شده ایم و در چه و کجا مانده ایم یا درمانده ایم !
حال این قلم بیچاره هم خسته است، اگر این تنها یار دیرین و وفادار من زبان داشت حتما می گفت که از دست من خسته است، از بس نوشتم و گفتم و ...!
حس غریبی به من می گوید که قلم های زیادی خسته شده اند، اگه نه که اوضاع ما این چنین نبود...!
اما چاره چیست؟
سرمایه را باید هزینه کرد، خرج کرد و نباید به هدر داد.سرمایه گرانقدر جوانی را باید در چه راهی هزینه کنیم که سودمند باشد، که ضرر نکنیم، که مقدمه تولد دوم مان شود و فرق بین انسان و حیوان را دریابیم؟ تا کی چشمانمان فقط تا جلوی پایمان را ببیند؟ چقدر در روزمرگی این دنیای تکراری غرق شده ایم؟
می دانیم که همه چیز در اختیار خودمان است، ما آغاز و پایان خود هستیم و بهشت و جهنم در همین دنیاست...!
پس باید شروع کنیم.
بزرگی می گفت "از خواستن تا ساختن فاصله اندکی است به نام توانایی!"
و این کوچک می گوید از خواستن تا داشتن فاصله اندکی است به نام اراده!
اگر بخواهی حتما می رسی، به شرط اینکه واقعا بخواهی!.
و هنوز هم خسته ام...!
و چشم امید به روزی دوخته ام که از بار رخوت دنیا رهایی یابیم و با خواستن به داشتن و ساختن وتولد دوباره برسیم.
یا حق
