و کسی هیچ نگفت،
پشت این قهقهه ساکت و تلخ،
چه غمی پنهان است...!
و بیا بغض فروخورده ی هق هق را بین،
که چه غوغا کَردست...!؟
و دلم صحراییست،
خشک و بی آب و علف،
عزم رفتن دارم ...
مقصدم، هیچ کجا...
کاش می برد مرا تا آنجا،
نفس ملتهب همنفسی،
که مرا تشنه ی خود ساخته است...
کاش آن بارش عطرآگینش،
نظری بر دل ما می افکند!
و زِ باغ گل یاس،
پرتو نور و صفا می آورد...!
و چه زیبا می شد،
که دلم معبد سبز خورشید،
حرم سرخ شقایق می ماند...
جای پای گل نرگس می شد...!
و چه زیبا می شد...؟!

یا حق