كاش يك شوخي بود
حال و روز دنيا...!
و صداي گذر عمر ، خموش!
از پي اش منظره ي پيردرختي ست، صبور!
اين چه درديست كه من را به ستوه آوردست؟!
گذران ايام
و قمار دنيا...!
اي خدا راه كجاست؟!
زِ چه رو پاي در اين خاك بلا بنهادم؟!
چه گناهي كردم؟
كه چنين گيج و خراب
در پي عاقبت خويش پر از فريادم؟!
و چه راحت همه گفتند كه يك سال گذشت!
كه نوين سال مبارك باشد!
كاش يك شوخي بود... !
كاش فكري به سرم مي افتاد!
كاش چشمم به رهي مي افتاد!
كه در آن نور وجودش يك دم...
بر من خفته تجلي مي كرد!
كه در آن صبح طلوع امّيد
در پي نور، روان مي گشتم!
تا سراپرده ي غيب هستي...
تا حوالي خدا...!
و خدايي كه در اين نزديكيست... !

يا حق