برای زنده ماندن در هوای تار این زندان
نفس باید کشید اما...
فضای مرده ی اینجا
صدای سرفه ام ، سرفه...
به جانم ، روح را سوزان...
زِ بوی پاک آن دستان،
همان دستان بی منت...
طبیب دردِ آن مستان،
خبر داری، خبر، آیا؟!
برایم لحظه ای واگو
که قلبم می تپد نالان!
چو طفل زارِ بی سامان
چو مسکینی به غم غلتان...
نمی دانم چه می خواهم...
چه می خواهم ، چه می گویم؟!
بسی تنگ است این زندان...!
به یک تصویر، یک رویا...
پری باید در آوردن!
بباید پر زدن اما!
زِ بوی پاک آن دستان،
خبر داری، خبر، آیا؟!
دمی محتاج آن دستم،
به آن دم می کند مستم!
در آن دم گو به قلب من...
نزن تا آخر دنیا،
نزن تا صبحدم زیرا...
تورا دیگر نمی خواهم،
که در آن گنبد مینا...
تپش هایش گرفت از من...
مجال آن تنفس را...!
زِ بوی پاک آن دستان...
خبر داری، خبر،آیا؟!؟!

یا حق