تبليغاتX
๑۩۞۩๑ نسیمی از دریا ๑۩۞۩๑ :::"""W W W . D A Y Y A N . B L O G F A . C O M """::: من در روياي خود دنيایي را مي بينم كه در آن هيچ انساني انسان ديگر را خوار نمي شمارد...زمين از عشق و دوستي سرشار است ...و صلح و آرامش گذرگاههايش را مي آ رايد...من در روياي خود دنيایي را مي بينم كه در آن همگان راه گرامي آزادي را مي شناسند ... حسد جان را نمي گزد...و طمع روزگار را بر ما سياه نمي كند ...من در روياي خود دنيایي را مي بينم كه درآن سياه يا سفيد از هر نژادي كه هستي ...از نعمت هاي گستره ي زمين سهم مي برد ...هر انساني آزاد است ...شوربختي از شرم سر به زير مي افكند ...و شادي همچون مرواريدي گران قيمت نيازهاي تمامي بشريت را بر مي آورد ... چنين است دنياي روياي من ! _شعر از : لنكستن هوز نسیمی از دریا
از کعــــــبه و بُتخانه تا مســـجد و ميـخانه مقصود خدا "عشق" است باقي همه افســـــــــــــــانه

تمام شد!

این 23 سال

گذشت و رفت ... و این 4 سال!

مثل یک خواب!

خواب! چه خواب ترشی ! امان از خواب که معلوم نیست انتهای این چاه کجاست!

چه بد دوست داشتنی است ! نه؟!

چقدر به تیک تاک ساعت دیواری اتاق التماس می کردی که قدری یواش تر!

چرا به صدای گذر عمر می گفتی که آرام، ساکت ، هیس!؟

ترسیدی از خواب بیدار شوی!؟

از صدا ترسیدی؟

از چه میگریزی؟ از آینده؟!

در گذشته دنبال چه می گردی؟در این خواب ترش؟!

چیزی گم کرده ای؟

پس خوب بگرد!

تا صبح زیاد نمانده است!

در خواب زمان بی معناست اما دنیا خیلی وقت شناس است!

به همه گوشه ها سرک بکش! وقت نداری!

پیدا کردی؟!انگار...!آری؟هان...؟...................!!!

وای خدایا... نماز صبحم قضا شد...!امان از خواب...!

راستی!

تولدم مبارک؟

نمی دانم!

   

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 23:56  به قلم خودمه یعنی نسیمی از دریا  | 

 
< >